هوس چای در دلم انداختی و نیامدی
هوس “دیدار” در دلم انداختی و نیامدی
هوس حضور در دلم انداختی و نیامدی
هوس با هم گشت و گذار در دلم انداختی و نیامدی
واقعا چقدر حق داریم
هوس انداز باشیم
که هر وقت دلمان خواست
دل یکی دیگر را زیر و رو کنیم
در تب و تابش بیندازیم و
بعد سوت زنان برویم پی “کار مهم تر” خود
خوب تو که اینگونه می دانستی
چرا
چرا انقدر هوس در دل من انداختی و نیامدی
چای ها سرد شد
کوچه ها دلشان گرفت
مردم چشمم دلشان گرفت
خود خود دلم گرفت
آه آه دل خوش باور و ساده من
آه دل تشنه به عشق من
که هر کجا که آبی – که سرابی- ببینی
چنین خیز برمیداری
چقدر تشنه ای تو آخر
چقدر
چقدر ساده ای تو آخر
چقدر
دل ساده ساده ساده باور من
مگر نمی دانی بیابان است
– آنقدر گرم بودی که نفهمیدی گرما از کجاست
مگر نمی دانی سرابی بیش نیست
تو چرا باور کردی آخر
دور باد از تو
– اینگونه مجنون وار
در بیابان عشق یکی که اصلا آب را نمی شناسد
تاختن
بگذار و بگذر